صفحه اول   -   تماس با ما   -   عضویت
نام کاربری:   کلمه عبور: عضویت در سایت / یادآوری کلمه عبور؟



خنده ی حلال
گروه مرتبط: قصه های بچه ها


خنده ی حلال

ابلهان شهر

پادشاهی به یکی از خادمان خود گفت:« نام ابلهان شهر را بنویس!»

خادم کمی فکر کرد و گفت:« به شرطی این کار را می کنم که نام هرکس را نوشتم، از من نرنجی و مرا مجازات نکنی!»

شاه گفت:«باشد.بنویس.»

 

خادم اول نام شاه را نوشت.شاه خشمگین شد،از جای برخاست و گفت:« اگر گفتۀ خود را ثابت نکنی، تو را

برای این جسارت به مجازاتی سخت خواهم رساند.»

خادم گفت:« اگر صبور باشید و آرام، خدمتتان عرض خواهم کرد.مگر شما نبودید که حواله ای به ارزش صدهزار

دینار به یکی از نوکران خود دادید تا به شهر دیگری برود و آن را نقد کند و نزد شما باز آورد؟»

شاه گفت:« بله، من چنین کرده ام.»

خادم گفت:« من او را خوب می شناسم.او در این شهر نه زنی دارد و نه فرزندی؛ نه خانه و نه مِلکی.اگر

صدهزار دینار را نقد کند، هرگز به اینجا باز نخواهد گشت.»

شاه کمی فکر کرد و گفت:« اگر پول را نقد کرد و بازگشت، چه می گویی؟»

خادم گفت:« در آن صورت نام شما را خط خواهم زد و نام او را خواهم نوشت!»